تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

گویند ضریح نگاه تو معجزه دارد ای کاش که من زائر چشمان تو بودم!......

مینویسم که نا تمام است در اندیشه پایان داستانم ، افسوس آنقدر اندیشید تا داستان زندگی اش به پایان رسید!.........

دیشب تئ فکر تو بودم که یک قطره اشک از چشمم جاری شد از اشک پرسیدم چرا آمدی گفت : آخه  تو چشمات کسی هست که دیگه جای من نیست!....

اگر روزی نتوانستیم کسی را ببخشیم از بزرگی گناه او نیست بلکه از کوچکی قلب ماست پس بیایید به خاطر دیروز کسی را از فردایمان خط نزنیم!....

تو نیستی تا من تنهایی ام را با تو قسمت کنم اما آنقدر بزرگم که سهم تو را در گوشه ساکت اتاقم نگه میدارم تا تو بیایی و ببینی که من بی تو چقدر تنها بودم!.....

اگر ای عشق پایان تو دور است / دلم غرق تمنای عبور است / برای قد کشیدن در هوایت / دلم مثل صنوبرها صبور است .
 

دوستت دارم به اندازه ی پلک هایی که در زمان خیال پردازی هایم زدم و چه بسیار خیالاتی که در ذهن پروراندم .

آن بوسه که از روی تو در خواب گرفتم / گل بود که از شاخه ی مهتاب گرفتم / هرگز نتوانی ز من دور بمانی / چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم .

بچه که بودیم ، بچه بودیم ، بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم ، برای عشق پاک بچه گی هایم دلم تنگ است .

چه می شد دستانم به دستانت گره می شد / چه می شد آغوشم در آغوش خوش تو جا می شد / چه می شد اشک هایم با لبخندت یکی می شد / چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخت جاری می شد / چه می شد گل هایی را که هدیه دادم / در قلب تو سبد سبد عشق می شد .

چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین شهرم ، بیا هی دوست با من باش که من تنهاترین تنهای شهرم .

زندگی بافتن یک قالیست ، نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی ، نقشه را اوست که تعیین کرده ، تو در این بین فقط می بافی .

هرزگاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه ، براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه ، مهم اثبات وفاداری دریاست .

امشب آرزوهاتو روی بال فرشته ها بذار و تا رسیدن به آسمون دعا کن صدای اجابت که به دلت رسید منو فراموش نکن!....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:47  توسط سوگند  | 

بنام او که مونس تنهائیست!!!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:50  توسط سوگند  | 

با نام بلند عشق آغاز کنیم/ این دفترچه ی عاشقانه را باز کنیم/ بر هر ورقش نماز جان بنشانیم تا اوج بلند

بنام آنکه صحرای عشق را به گلستان گلشن مبدل کرد!....

من پذیرفتم که عشق افسانه است                            

      می روم شاید فراموشت کنم                                           

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش                                          

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از این می روی                                           

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                                                    

  تلخی برخوردهای سرد را                                            

 

                                                                           

وقتی دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم

وقتب که دیکر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

وچه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها مردن

 مثل تنها زندگی کردن..........

عمیق ترین درد زندگی:

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سری در برابر رودی است که از چشمانت جاری است

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نا تمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به اتمام برسانی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن همراهی واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:5  توسط سوگند  | 

بنام آنکه وفایش ترنم قلب هاست

دیرست ای امید
جای درنگ نیست
صبرم تمام شد
عشق است و ننگ نیست
مردم در انتظار
من عاشق تو ام
دل عاشق ز سنگ نیست
دریا نورد شو
بر کوه ها بزن
از قله ها بیا
من مرغ خسته ام
بسیار تیره شب که به الماس اشک ها
در انتظار ، شیشه ی شب را شکسته ام
دیرست ای امید
بگذر زه رود ها
دریا نورد باش
مرد نبرد باش
بر شو به کوه ها
هنگامه گرد باش
از بیشه ها بیا
بشتاب و مرد باش
من مرغ خسته ام
من پای بسته ام
دیر است ای امید
جای درنگ نیست
صبرم تمام شد
عشق است و ننگ نیست
مردم در انتظار
من عاشق تو ام
دل عاشق ز سنگ نیست

محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته تو قلک قلب ، نمیشه درش اورد . اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکونی!

می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم / با آرزوی کنارت باشم ، بدون اصرار تو را بخواهم / با احساس گناه ترکت نکنم / با سرزنش از تو انتقام نگیرم / با تحقیر به تو کمک نکنم / و اگر تو با من نیز چنین باشی همدیگر را غنی خواهیم کرد !.........

وقتی بدونم یک لحظه به یادم هستی تمام عمرم را فدای اون یک لحظه میکنم !.......

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم / آن عهد که بستیم به پیمانه شکستیم / ای فاتح هر قلب همان طور که گفتی / ما عهد شکستیم ولی دل نشکستیم ............

سکوتم را به باران هدیه کردم / تمام زندگی را گریه کردم / نبودی در فراق شانه هایت / به هر خاکی رسیدی تکیه کردم .........

اگر روزی دلت لبریز غم بود / اگر روزی گذارت بر مزار کهنه ام بود / بگو این بی نصیب خفته در خاک / یه روزی عاشق دیوانه ام بود!!!............

وقتی که تنها نشستم عاشق نبودی ببینی
در خویشتن می شکستم عاشق نبودی ببینی
وقتی خدا شاهدم شد در دادگاه صداقت
گفتم تو را می پرستم عاشق نبودی ببینی
بال دلم را شکستی اما در آن اوج غم نیز
از دام چشمت نرستم عاشق نبودی ببینی
وقتی که در شهر اندوه دروازه های دلم را
بر روی یادت نبستم عاشق نبودی ببینی
دل را شکستی گذشتم، از من گسستی گذشتم
در خویشتن می شکستم عاشق نبودی ببینی

خیال خوش!

صبح است ولی از رخ زردت خبری نیست
ره برده ای از یاد که از تو اثری نیست؟
غیر از طمع جان من و عشوه و صد ناز
در پنجه ی چشمان سیاهت هنری نیست
گر چند که جان می کشی از من تو به هر نیم نگاهی
بستان دل ما را که در این دل دگری نیست
اندیشه ی ابروی کمانت به من آموخت
بر تیغ برنده ی نگاهت سپری نیست
این شعله ی سوزان که دگر سرد نگردد
هم پایه ی این آتش سرکش شرری نیست
تن می دهد این دل به نگاهت که بدانی
خوش تر ز خیالت که دگر همسفری نیست...

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم ولبت منم
پر رنگ کن بخاط من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

در آن شبی که تو رفتی به آرزو گردی
کنار پنجره ماندم که زود برگردی
غم سیاه و بزرگی درون قلبم بود
ولی تو کاش نگاهی سپید می کردی
به خود نهیب زدم:<<بردبار و قانع باش
مگر تو در دل خود عشق را نپروردی
اگر به یاد کسی باشی و امید بهار
چه فرق می کند احساس سبز یا زردی>>
گذشت موعد دیدار و مانده بودم باز
کنار پنجره ، شاید دوباره برگردی
ولی کنون که پس از سال ها رسیدی تو
غریبه است نگاهت چقدر هم سردی
من از مسیر تو رفتم ولی بگو آخر
به جستجوی کدامین بهار می گردی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 0:26  توسط سوگند  |